تبلیغات
سخنی با دوستان - عقابی که مثل مرغ زندگی کرد و مرد
سخنی با دوستان
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : مستر فلاح

 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت...
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد.
در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:25 ب.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice, keep
it up! I'll go ahead and bookmark your website to come back later on.
Many thanks
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:06 ق.ظ
Admiring the commitment you put into your blog and
in depth information you provide. It's awesome to come across
a blog every once in a while that isn't the same out of date rehashed material.
Great read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to my
Google account.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مستر فلاح
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی